ادامه در سایر وبلاگها
سلام به همه خوانندگان وبلاگ جهت پیگیری مطالب به وبلاگ دیگر اینچانب تشریف بیاورید .مقدمتان گلباران http://100gh.blogfa.com
روئسای جمهور
دور اول آنها با توسل به معصومین و دعا و ناباوری و توکل و اتکا به مردم رای می آورند، تمام هم و غمشان و برنامه هایشان برای دور ه بعدی است،دست به ایجاد حزب می زنند.دور بعد ژست می گیرند کم کم خود را در مقابل رهبری و گاهی بالاتر از او می دانند.حقشان را بالاتر از ریاست جمهوری می دانند غرور سراسر وجودشان را می گیرد پاچه خواری رونق کامل می یابد .مردم کم کم ازآنها فاصله می گیرند .پاچه خوارهاهایشان در مجلس و شوراها رای نمی آورند.از مردم که مایوس می شوند برای ماندن به بیگانه ها رو می کنند .سر و سرشان با خارج از مرزهاست.وقتی به خود می آیند که مثل کهنه بچه از کاخ پرت شده اند .توهم و برگشت به قدرت آرزوی شبانه روزی آنها می شود .می سوزند و می سازند. خود را به هر دری می زنند که باز به قدرت برسند و ابایی از فداکردن ایران و منافعش و مردمش ندارند.از هر راهی برای رسیدن به اریکه تلاش می کنند و روزی صدبار خود را لعن می کنند که چرا برای مادام العمر کردن ریاست جمهوری مقاومت نکردند و به هرکس که مانعشان بوده بد و بیراه می گویند .منافق بدتر از کفار می شوند .کفار روئسای جمهور آمریکا خودشان را وقف منافع کشورشان می کنند ولی اینان منافع کشور را فدای خود می کنند.حتی به نوکرهای دست چندم غرب و شیوخ عرب متوسل می شوند.اما خدا مهلت آنها را به سر آورده و شکر نعمت و فرصت را قدر ندانستند.بهترین راه توبه و عبادت و حداقل شر خود را از سر مردم کم کردن است.گرچه توهم شنوایی و بینایی آنهارا به راهی دیگر می برد.از همه بدتر کاندیدهای ناکام است که با شعار تغییر آمدند و حق خود را پایمال شده می دانند و طرفدارهای خود را اکثریت می دانند .چون شهروندهای انگلیس و آمریکا را در آرای داخل ایران سهیم می دانند.
دوم خرداد
معجونی مثل دوم خرداد مبنای اتحادی بود که جناح راست را از دست یافتن به قدرت باز دارد با هروسیله ممکن با هر سلیقه حتی نهضت آزادی که زمانی خودشان آنانرا از صحنه خارج کرده بودند.قدرت سخت به مذاقشان خوش آمده بود،از طرفی بد هم نشد چون بدترش اصلاح قانون اساسی برای ماندن رفسنجانی بود.اکثریت مراجع هم از ناطق حمایت کرده بودند و دست اصلاح طلبان از این بابت خالی بود .لذا مرجع تراشی کردند صانعی و اردبیلی علم شد.مدتی هم برای سیستانی نجف تبلیغ کردند که ثمری نداشت.خدا هم بنا به علمش دلها را متوجه خاتمی کرد شاید برای امتحان یا مصلحتی بالاتر که خودش بهتر می داند.در میان ناباوری خاتمی با رای بالا به جایی رفت که در خواب هم نمی دید.روزنامه ها با جراتی بیش از پیش به همه چیز جز دوم خردادمی تاختند و غوغا می کردند.فراموش کرده بودند که هشت سال دیگر به ذلت می افتند و ١٢ سال بعد به دریوزگی و بیگانه پرستی ،قدرت آنها را کر و کور گنگ کرده بود .برای ماندن آمده بودند.از جمهوری و رای به تنگ آمده بودند دنبال پادشاهی می گشتند.بحران ساختگی پشت بحران ایجاد کردند .با آمریکا به این نتیجه رسیده بودند که کار در ١٨ تیر یکسره کنند.هرچه بدبختی ایران کشیده از تیر و مرداد و شهریور بوده است .ولی وقتی عمامه لاری را خروسهای لاری برداشت .فهمیدند آمریکا آنانرا بازی داده است که نوکر غلامتری از آنها در چنته دارد.بهتر دیدند که بانفاق بسازند تا ۴ سال دیگر در کاخ پاستور بمانند.
مسافرت
قصد مسافرت به کرمانشاه را داشتیم.دفعه قبل که با خانواده به تهران مسافرت رفته بودیم ، خانه مان در گلدشت به پسر خواهرم سپرده بودیم که او هم دوستانش را دعوت کرده بود و رفتارشان موجب آزار همسایه ها شده بود.مردد بودم نمی خواستم باز تکرار شود از طرفی خانه خالی موجب دستبرد را فراهم می کرد.کتاب نهج البلاغه توجه ام را جلب کرد با خود گفتم که وصی رسول الله صلی الله علیه و آله علی علیه السلام در مورد سفر چه نظری دارد.از فهرست دنبال س و سفر گشتم و خوشبختانه نظر داشت و چه زیبا نظری !!
خطبه ۴۶
"خدایا از سختی سفر ،اندوه بازگشتن و روبرو شدن با مناظر ناگوار در خانواده و مال و فرزند به تو پناه می برم.پروردگارا ! تو در سفر همراه ما و در وطن نسبت به بازماندگان ما سرپرست و نگهبانی و جمع میان این دو را هیچکس جز تو نتواند کرد.زیرا آنکس که سرپرست بازماندگان است نمی تواند همراه مسافر باشد و آن که همراه و همسفر است سرپرست بازماندگان انسان نمی تواند باشد"
شکم تبدیل به یقین شد و خانه را به خدا سپردم و دلخوش به دعای مستجاب امیر سخن ،خود و خانواده و خانه را به تنها حاضر در سفر و حضر سپردم و خوشبختانه اتفاقی نیفتاد و به سلامت رفتیم و برگشتیم.
ریاست جمهوری دوره هفتم
بعد از اینکه رفسنجانی نتوانست با خیل چاپلوسانش تغییری در قانون اساسی و در نتیجه دوره های ریاست جمهوری را اضافه کند و در اکبر شاهی ناکام ماند.کینه رهبری را که با برداشتن برادرش از ریاست صدا و سیما مکدر شده بود،بیش از پیش به دل گرفت .لذا نمی خواست ناطق رای بیاورد چون می دانست رهبری به او بیشتر نظر دارد.وقتی که طاهری خرم آبادی درالشتر اعلام کرد که رفسنجانی گفته من نمی توانم به صراحت از ناطق اعلام حمایت کنم شما از قول من اعلام کنید که من طرفدار رای آوردن ناطق هستم.همانموقع فهمیدم جناب! سر هر دو جناح را شیره مالیده ولی قلبش با خاتمی است.چون نوچه هایش عملاً با خاتمی بودند.شرکت پست طبق قراردادی با ناطق پوسترهای تبلیغاتی را به در خانه ها می بردو توزیع می کرد.مردم ظاهر با ناطق بودند ولی برای رهایی از جناح راست که رفسنجانی و ناطق را نماینده آن می دانستند می خواستند به خاتمی رای بدهند و دادند.یکی از مسئولین ستاد انتخاباتی خاتمی در الشتر به من زنگ زد و گفت شما چرا پوسترهای ناطق را توزیع می کنید .گفتم شما هم قرارداد ببندید پوستر خاتمی را هم توزیع می کنیم .یکی از سرویسهای پست توزیع پوستر کاندیداهاست .هرکس بخواهد می تواند قرارداد ببندد.ایشان نسبت فامیلی با ما داشت و نمی خواست خودش را معرفی کند.لحن تهدید به خودش گرفت که گله ایشان را به فامیل مشترک کردم و ایشان پیشم آمد و منکر شد
در بیشه دورود
گوشهایم می شنید ولی چشمهایم باز نشده بود.صدای چهچهچه بلبلان و نوای دلنواز پرندگان همراه با صدای تماس آب زلال با سطح جوی کنار درخت محیطی روحپرور را در ذهن ایجاد کرده بود .لذتی که توصیفش مشکل می نمود .با خود گفتم کجا هستم .یادم رفته بود کجایم .به مغز خود فشار آوردم گویا مغز تمایلی به فکر کردن نداشت غرق لذت شده بود .به یاد آیه شریف قرآن افتادم که می گوید تمام موجودات و جمادات تسبیح خدا می گویند و شما نمی فهمید.به شوق انجام فریضه صبح و هماهنگی با محیط دلربای بیشه لرستان وضویی ساختم و به تک تک آنها سلام کردم و خواستم برای ما هم دعا کنند.و از اینکه مرا به یاد خدا انداختند از ایشان تشکر کردم . این در حالی بود که شب پیش با تسبیح هماهنگ قورباغه ها به خواب رفته بودم . آبشار بیشه دورود در ایستگاه قطار به همین نام سر راه دورود اندیمشک جلوه ای از قدرت لایزال الهی را به نمایش گذاشته است که دریاچه گهر چون گوهری ارزشمند این صحنه های روح نواز را تکمیل می کند .بهشتی بر روی زمین است .آنگاه که در پشت آبشار قرار گرفتم .ایات آخر سوره حشر مرا به ملکوت برد .سلام بر طبیعت زیبای بیشه که تسبیح گویان ما را به تسبیح و تحمید و تهلیل و تکبیر خدا دعوت می کند
شش فرشته و شش جهت
هر وقت انسان دچار غرور می شودخدا دماغش را به خاک می مالد.انسان موجود ضعیفی است که اگر شش جهت اورا فرشتگان رها کنند سقوط می کند.لذا هر لحظه باید به خدا پناه برد که کبر به تو راه پیدا نکند.خوشبختانه هر وقت دچار غرور شدم پوزه ام سریع خاکمال شده و به خودم آمدم.از زمین بازی بچه ها که در زمین خالی جلوی خیابان خانه مان بازی می کردند،می خواستم رد شوم . وجدان یا همان ندای دورنی نهیب زد که این کار درستی نیست که مزاحم بازی شوی و تنبلی مانع از اجرای ندای درونی شد .در حال عبور و یادآوری زمین خوردن جوشکار و کمی غرور ،توپ به سرم خورد و نقش زمین شدم.بلند شدم و به خودم آمدم که اگر جوشکار زمین خورد بابت زور بازوی جنابعالی نبود.بابت این بود که سر حق سنگین است.تو هم هر وقت بخواهی به حریم دیگران تجاوز کنی قانون سر حق شامل حالت می شود.بنابراین باید از خدا تشکر کنی که سریع مجازات می کند و برای آخرتت جمع نمی کند.خدایا آنی و کمتر از آنی ما را به حال خود وامگذار که همان لحظه ،لحظه سقوطمان خواهد بود.خدایا بابت غرور ها و خود پسندیهای بیجا از تو پوزش می طلبیم و ما را پاک از این جهان ببر که طاقت حساب پس دادن نداریم به برکت صلوات بر نیکو الگوی بشریت و نیکو رهروان او از آل نیکورفتارش
کارگر چموش
بنّا کارگر گردن کلفتی همراه خودش آورده بود که کار نمی کرد و می خواست یک درگیری ایجاد کند و مزدش را بگیرد و برود.منهم ایشان را نصیحت کردم و در خصوص اثر لقمه حرام در آینده بچه هایش توضیح دادم که ایشان گوشش بدهکار نبود. شغل ایشان هم این شده بود که دو سه ساعت کم کاری بعد درگیری ساختگی و بعد مزد یکروز می گرفت و می رفت.بنّا هم که گذشته خودش را در او می دید به نوعی تشویقش می کرد.بنا هم شروع کرد به بیان شاهکارهای خود در تهران و شرح اعمالی از این نوع که در تهران با کمک چنین کارگرهایی انجام داده بودند.منهم زیر لب گفتم اینطور مال جمع کردی که موشکی از عراق بلند شد و یکراست به خانه ات خورد که هنوز داری تقاص پس می دهی .در این موقع جوشکار آمد و به کارگر چلکار گفتم زورت به این می رسد .بلافاصله گفت نه .منهم گفتم ولی من زورم به ایشان می رسد و ایشان را زمین زدم و تاجا داشت کتک زدم.اگر بخواهی دغل بازی کنی همین الان برو که آخر وقت من مزد به شما نمی دهم.او هم در حالیکه زیر چشمی به جوشکار نگاه می کرد با جدیت کارش را انجام داد.آخر وقت هم گفت دیگر فردا نمی آیم .در طول عمرم اینقدر کار نکردم ،تمام اعضای بدنم درد گرفت.
غول جوشکار
جوشکاری در و پنجره ساز سه راهی صدا و سیمای واقع در گلدشت غربی بود که هیکل درشتی داشت.انگشتهایش اندازه مچ دست نوزاد بود.همسایه هایش هرکدام به نحوی از ایشان ناراحت بودند و به روی خود نمی آوردند.با ایشان صحبت کردم و قرار شد در و پنجره را دو هفته ای تحویل دهد.١۵٠٠٠٠ تومان بیعانه گرفت و قول داد هفته آینده اولین سری را تحویل دهد.گردن کلفتی اش باعث شده بود که کسی سفارش کار به ایشان ندهد.منهم که چند جا سر زده بودم و سرشان شلوغ بود ،همینکه کار را قبول کرد ،پیش خودم خوشحال شدم که وعده نزدیکی دادند و انشالله به زودی در و پنجره را نصب می کنیم.هفته ها گذشت و هر روز بهانه جدید و وعده جدید می داد.بنا و کارگر هم که درشت اندام بودند فرستادم شاید از ترس آنها کار را انجام دهد.ولی با پر رویی به انها گفته بود اصلاً کارمند پول دارد که به کسی بدهد ،ایشان پولی به من نداده است و هر کاری می خواهد بکند.آنها هم از هیکل طرف ترسیده بودند و فردا سر کار هم نیامدند.شب به من زنگ زدند و جریان را گفتند.منهم اول صبح به در جوشکاری رفتم و منتظر ماندم.خیلی دیر کرد و منهم در این مدت به خودم می پیچیدم و آیه الکرسی می خواندم که بر اعصابم مسلط شوم.نزدیک ظهر با وانتی و چند تا پروفیل رسید.جلو رفتم و گفتم شما گفتید که من به شما بیعانه ندادم ؟.به ایشان هم اهانت کردم و دست راستش مثل شاخه سنگینی عقب برد که به من بزند .جا خالی دادم و پایش سر خورد و مثل تنه درخت به زمین افتاد.فرصت را غنیمت شمردم تمام دق و دل دو ماهه را به هیکلش ریختم.همسایه ها هم خوشحال از این اتفاق مانع نشدند و اینقدر زدم که خسته شدم.بلند شدم و ایشان هم بلند شد و به سمت من هجوم آورد.تمام همسایه ها هر دست ٣ یا ۴ نفری به او آویزان شدند.آنها را با خود می کشید و می آورد.خیلی خونسرد می گفتم ولش کنید بیاید.همینکه به نزدیک من می رسید پشیمان می شد.واقعاً باورش شده بود که زورش به من نمی رسد لذا برای اینکه دوباره گند نکارد بر می گشت.راه افتاد که به کلانتری برود .گفتم خیلی خوب با هم برویم .ترسید برگشت. همسایه ها با اینکه مرا نمی شناختند ولی او را می ترساندند به گوشم می رسید که بابا ایشان ورزشکار است .قهرمان جهانی است و با این سری حرفها توی دلش را خالی می کردند.گفتم من سرم نمی شود یا الان بیاید بریم کلانتری یا پولم را بدهد.همسایه ها ضمن ترساندنش پیغام مرا می بردند و پیغام می آوردند.بالاخره به همسایه ها تعهد دادکه ظرف یک هفته کار را تحویل دهد.بیچاره گردن کلفت محله به خواری افتاده بود که بعد از تحویل کارم کارگاه را بست و به شغل خیار کاری رو آورد.مرحوم کوشکی که چهار راه گلدشت مصالح فروشی داشت با تعجب گفت ١٠٠٠٠ تومان ۵ سال پیش ازمن قرض گرفته و حالا پس داد.البته اگر هم نمی داد جرات نمی کردم که به ایشان چیزی بگویم فقط خدا را شکر می کردم این بدهی باعث شده خودش را به من نشان ندهد.گفتم این داستان دارد به زودی جهت شفاعت پیش شما می آید .
از خوابهایم می ترسم
مدتی فاصله 45 کیلومتری خرم آباد و الشتر در رفت و آمد بودم،صبح از خرم آباد می رفتم و بعد از ظهر بر می گشتم.خواب دیدم وانت زرد اداره چپ شده است .یکماه طول کشید تا تعبیر شد.صبح که از خرم آباد حرکت کردم آقای کشتگر (کارمند اداره پست الشتر)بچه شمال که ساکن خرم آباد بوددر میدان کیو سوار کردم.خوشبختانه بعد از ظهر با من نیامد.ساعت 4 شده بود .ومن از شدت کار زمان را متوجه نشده بودم.خواستم به خانه خواهرم بروم و کمی استراحت کنم که باخود فکر کردم نه راهی نیست نیم ساعته خرم آباد هستم . نرسیده به چشمه سرده سر پیچ نمی دانم خواب بودم یا بابت تعویض چرخ که بدون خبر در محوطه اداره کل، معاون نقلیه انجام داده بود.(بعداً متوجه شدم).گادریل را پاره و شروع به غلت خوردن کرد.چند بار غلت و شرشر ریختن مایعی که فکر کردم بنزین است به گوشم می رسید . در این حال به امیرالمومنین متوسل شدم.خدایا در سختیها و آسانیها ما را از این اهل بیت جدا مفرما.خودرو به صخره بزرگ ته دره گیر کرد در حالیکه سرو ته بود.از ترس انفجار خودرو خودم را از کابین که مچاله شده بود درآوردم و به سرعت چهار دست و پا خودم را از تپه به جاده رساندم.از عرض جاده گذشتم و اشباحی به نظرم رسید .یک شبح بلند و اشباح سیاه کوچکتری پشت سرش ،همین قدر می دانم که سفارش ماشین را به اشباح بلند کردم و برگشتم .مینی بوس رسید و مرا سوار کرد.صندلی اول پیش راننده خالی بودو نشستم .تا خرم آباد نمی دانم به هوش بودم یانه .به خرم آباد که رسیدم حالم بهتر شده بود.به بیمارستان که رفتم تمام اعضای بدنم درد می کرد که خوشبختانه صدمه ای ندیده بودم.به اداره زنگ زدم که ماشین را بیاورند ،مسیر را رفته بودند ولی ماشین را پیدا نکرده بودند.
بار دیگر خواب دیدم که ماری انگشت بزرگ پایم راگاز گرفت. صبح که شد به فکر فرو رفتم که باز در انتظار حادثه جدید باید بود.رئیس دادگستری زنگ زد فلانی خودت که بسته امانت را بردی چرا صاحب امانت را سر می گردانید.گفتم این را کی گفته است .مگر من مسئول امانات رسیده یا ارسال آنها هستم .گفت کارمند خودت یعنی همان مسئول امانات را معرفی کرد.پیش کارمند مربوطه رفتم و به ایشان گفتم که شما به رئیس دادگستری زنگ زدید که نورمحمدی کارتن چای را گم کرده است .گفت نه نگفتم .گفتم پس بنویس که من همچین حرفی نزدم .آنهم با کمال حماقت نوشت و امضا کرد.منهم باورم شد که ایشان همچین حرفی نزده و پیش رئیس دادگستری رفتم و نامه را نشان دادم.به قدری عصبانی شد که فوری دستور بازداشت او را صادر کرد.هرچه از ایشان خواهش کردم که صرفنظر کند .نگذشت و به سرباز در اطاقش گفت که مرا به بیرون هدایت کند .هرچه به موبایلش زنگ زدم جواب نداد.ایشان هنگامی که فاکس اداره اش خراب می شد زنگ می زد و یکی از کارمندان اداره را می فرستادم درست می کرد.لذا احترامی برای من قائل بود ولی از شدت ناراحتی از دروغ مسئول امانات به شدت غضبناک و تا فردا او را بازداشت کردکه فرداش با ضمانت خودم و کلی خواهش او را آزاد کردم.نقشه بدی برایش داشت که دلش را نرم کردم .
